|
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت
|
ناقلان درد يكي يكي كوله هاشان را باز مي كنند ، حرف ها كلمه نمي شوند تا آنجا كه ( ببخشيد آدمك جان ) مجبورم از تخلص مشترك تو و صندلي چهار پا ( آ د م ك ) خطابشان كنم !
روح مرموز و بي گناه من !
هياهو، قرار داد هاي لعنتي ،تخريب تدريجي سقف خانه ي من و همسايه ، ملاقات ممنوع ، لطفا كمي ...
اتاق انتظار چند روزي مي شود كه مثل ذره اي ، اتم ! در خود متلاشي مي شود ، آ د م ك ها با هم ساز گاري ندارند ، همه سنگ خود را به سينه مي زنند ، "مي درخشد ، زيبا هم هست اما بي كه بدانند نماد چي ست ، چه دردي را درمان است ، تابع كدام قانون جاذبه و تحت سيطره ي كدام اختر، راهنما ست... " چاپار ها به پست چي هاي اين روز ها حسادت مي كنند ( من مي فهممشان ) .پنجره را بسته ام ، پرده ها را كشيده ام ، چراغ ها را خاموش كرده ام ، در اتاق را هم قفل كرده ام ، بين خودمان باشد كليد را از قفل در نياورده ام . من به چوب خط ها بيشتر از تقويم ها اعتقاد دارم !
تكنولوژي مضحك غرب !
سيم ها را چيده ام ، من از فرهنگ لغتشان تنها معادل بي صدايي را ...خاموشي را... turn off به خاطر سپرده ام. هنوز كسي آن طرف خط نفس مي كشد ، پايم را از روي سيم بر نمي دارم ، دست از سرم بر مي دارد ، دست روي دست مي گذارم و كمي هم آن طرف ديوار را گوش مي كنم ، حالا چند روزي مي شود كه مثلا ناقلان درد را در دم ! منزل داده ام ، نا خواسته !
مباشره بر وزن مشاعره !
قبل تر ها وقتي حوصله ام قد مي داد به ارتفاع بوم و قلم ! هم بلد بودم مناليزا ي بي چاره و اسير چارچوب را نقش بزنم ، هم آن دخترك روسري سپيد ِ انگشتِ سبابه نشان ِ( لطفا سكوت كنيد !) را ! "پايين ترش هم نوشته بود - سازمان بهداشت و درمان كل كشور ، واحد روابط عمومي – هيچ كس توجهي ندارد هر كس ميخ خودش را به ديوار مي كوبد و سوراخ هاي موش دار واهمه اي از ابراز ندارند !
آقاي رييس!
دستي به در مي كوبد ، اگر داخل اتاق هستيد يك مشت به ديوار بكوبيد ، اگر تمايل به ملاقات نداريد دو مشت به ديوار بكوبيد ، زبانم لال آقاي رييس اگر براي شما اتفاقي افتاده " مي دانيد چه مي گويم كه ..؟ ! " ديوار كوبي كنم عكس نيم رخ تان را ، همان كه روز هاي اول مرا اسير اين چهار ديواري دشمن تراش ِ آ د م ك رو كرد ! ( زندگي خوبي داشتم ...نمي دانم تو از كجاي اين آسمان پيدايت شد ! مادرم گفت لقمه ي بزرگ تر از دهان ات بر داشته اي ، برادرم چند روز محبوس اتاقم شد! آقاي رييس لعنتي ، كاش مي مردي و خيال همه را راحت مي كردي ! ) دستم را دور دهانم گرفتم ، راست مي گويي !!!! ؟؟؟
يك ، دو ، سه
عقب مي روند ، جلو مي روند ، هي عقب جلو مي روند ، انگار محبوبشان را تشويق مي كنند " موج مكزيكي را در كلاس هاي شعر من مرسوم كردند ! " در را مي شكنند ، حمله ور مي شوند ،
اتاق كوچك من !
يكباره در هم مي كوبندش ! كاغذ ها روي دست هاشان بالا مي آورد همه ي نا گفته ها را ، از اينجا امپراتور عمودي را تا چند روز افقي اين طرف و آن طرف مي برند اش...
حالت چه طوره امپراتورم !!
گوشي ام را از آوار كاغذ ها و كتاب ها بيرون مي كشم ، new message) )چشم بسته پاسخ مي دهم "دلتنگم ....دلتنگ... مي فهمي كه چه مي گويم !!! هان؟؟؟ "
اصلا بگذار گونه اي ديگر حالم را تفسير كنم ،
خوب گوش كن :
روح مرموز و بي گناه من !
هياهو، قرار داد هاي لعنتي ،تخريب تدريجي سقف خانه ي من و همسايه ، ملاقات ممنوع ، لطفا كمي ...
اتاق انتظار چند روزي مي شود كه مثل ذره اي ، اتم ! در خود ...
بدرودي
امپراتوري
انسان هيچ نيست ، اثري ست كه تقدس دارد . آن كه انديشه را مي كشد ، سه بار آدمكش است .
(رومن-رولان)
من نسل تكامل يافته ي موجوداتي چهار پا را سه بخش كرده ام ...انسان نما هايي هنوز با خوي و منش حيواني شان ...بي كاستي ...بي مهر...بي سرشت ... بي بنياد ...كم نيستند...
اگر زندگي انسان هيچ گونه جنبه ي انساني نداشته باشد ، فردا امروزي ديگر نيست . " "
انسان هايي ميانه ، رنجيده و كناره گير ، خاموش و خود سوز ، شيفته و بي پروا !؟
چقدر سپند و پارساي اند ابر انسان هايي كه يافتن شان چشم مي خواهد و دل مي خواهد و راه ! چشم مي برد و دل مي برد و راه !
آنهايي كه هم پيالگي با(احشام محتشم )را سزا تر از اين پاره پوشان كوته انديش كوته نگر دانستند ، بالا ترين خيال زمين كجاست ؟ مي يابمشان !؟
انسان بهترين قسمت عمر خود را بي حاصل مصرف مي كند ، در خوشامد گويي ، ملاقات هاي بيهوده و جمع كردن و پراكندن اخبار و ... (ب جانسون)
من زندگي را كوهي ساخته ام ، دامنه هايي يكي سر بالا و ديگري سراشيب...ابر انسان ها در فراز مي مانند ...آنها كه توان پيش ندارند پس مي مانند، نا بينا ! ...آنها كه پيش مي روند رنج مي كشند و سختي مي آفرينند ، هر چه بلند تر گام مي نهند ، بيش مي بينند و بيش مي دانند و درد مند تر مي شوند از اين هويدايي پليد...
افسوس ام از اين آراميدن و آساييدني اينگونه درد ناك و جان فرسا...من والا ترين دوستانم را در اين آرامي از دست داده ام.آنان كه از اين آزردگي سوختند و خاموش ماندند،آنها كه كوه را ديدند فراز را ديدند و آن بلندا را تاب نياوردند ...آنها كه يكي يكي در كشش سخت دل زمين نيست شدند و سرا شيبي را هم گشودند ...
بدرودي
امپراتوري
درپشت درهجوم خطررا چه مي کني ؟
با آتشي که سوخته در را چه مي کني؟

در سوگ مادرم فاطمه... سكوتم را...