|
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت
|
دست های جاذبه ات را
هی!
- دوستت دارم – ها / لیت نمی شود
پُر که می شوی
خالی شده ام
که نشانت را
به شانه ات
اشاره کنم
سر به سرت نمی ذارم اصلا...!
اعتراف می کنم که تو را
فراموش کرده باشم!
و من به حبس ابد...
مَحکمه ی عشق را دیگر قبول ندارم
آقای...!
اینجا
پارتی/ بازی با کلمات هم اندازه دارد
حرف آخرت را بزن!
من!
تو!
دست های اسیر
تو !
پَر!
نقطه می شوی...
سر خط .
پاره های روزنامه
اسیر دندان های ناطقند
ژاندارم ها ، تخلص یافته اند
معلول ها ، علیل علت !
چیزی عوض نشده
کوچه ها ی عبور ، تو را سد نکرده اند
این بن بست هم که شاعر نمی شود !
حالا راست ،
راست
دیوار بی وزنی را
بالا می آورم
با دست و پای شکسته هم ،
می توان پُل زد
به خدا می رسی
بـــخدا می رسی!
بـــــــــازگــشـــت