|
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت
|
بالا می کشی ام
از بند بی عاری
چند گیلاس مستی!
وقتی شبحت را ستارگان
رج می کشیدند
کابوست را
به بوسه ای بخشیدم
هفت ستاره ام
هفتاد بار دستانت را چید
تا دست روی دست نگذاری و
دستگی های نفاق را متفق نکنی
حالا
خیال خام مرا
خوار این اتهام کرده ای
تا بند ، بند
کلافگی ام را
واژه ، واژه
به دار کنی
گره که می زنی...
شاید از گل های قالی
برایت نامه ای بفرستم.