|
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت
|

زنجیر ها
مرا به زمین آویخته اند
بندگی ام را
بردگی ها
به تاراج برده اند
خورشید، از طلوع بی زار است
تا زمینی که با /زاری شده است ،
هیاهو !
کور ترین نقطه زمین ،
چشم هایتان را چند می خرند؟
از سمت راست برهانیدم
این جاده یکطرفه است!
هلهله کنید
شبیه کودکی هایم با شما حرف می زنم
بادبادکم !
روی شانه ی اقاقی ها جا مانده است
دیوار کبودی ها را
بلند
بنویسید:
«بالی بیش نمی خواهم
تا پرواز دهم
اسارتم را »
اسیر که شدید
برای شادی روحم
بلند صلوات !