تبليغاتX
امــــپـــراتــور
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت

 

 

دیگر تاب نداشت ، نه آسمان ونه  زمینش، درد را ورق می زد ، نه سختی زمین و

 

نه خرامان ابر ها،  فصل مرگ بود و  کودتای باد ،هجوم نفس بود و حیرت جان  .

 

رعدی ، که برق آسمان را درید ، شهابی که زمین گیر شد ،

 

                                                      امپراتوری که متولد شد.

 

همه چیز از آنجایی شروع شد که ...

 

:

 

مرا به القاب و الفاظ و صفاتی صدا می زنید که نه می شناسمشان و نه سراغشان دارم ،

 

من با واژگانتان غریبی می کنم ، یا واژگانتان مرا غریب آورده اند !؟

 

ازخودتان شنیده بودم،که پیشوازی تان نثار گل و عطربابونه های حیات انزوا بوده است ،

  

اینجا چرا ظلمتان ،بیداد خش خش برگ هاست زیر پاهاتان  ؟

 

مگر آتش ها خاکستر ندارند ! یا شما چشم هایتان را بسته اید ؟

 

 

روز و شبتان را سیاه می بینم .

 

 

به شمع ها بیشتر اعتقاد داشته باشید ، پروانه ها از فرط جنون عاشق می شوند و

 

می سازند،آنچه  می سوزاندشان .   

 

 

آسمانتان را خیره کنید تا بیشتر سیاهی هایتان را بشوراند .

 

 

مگر در اسطوره هایتان نخوانده ام ، شیرین و فرهاد را ، لیلی ها کجا رفته اند ؟!

 

سری تکان بدهید تا خیالم مجنونتان فرض کند !

 

 

در دیارتان امــــپـــراتــور را طوری دیگر می نویسند ، من با صدایتان بیگانگی می کنم.

 

 

من با صدایتان بیگانه ام !

 

 

چشم هایتان را عینک بزنید تا شما را اندیشمندی قانع و عاقل و عالم  فرض کنم .

 

سیاستتان را به ریاضت شبیه کنید ، تا مثلا عاشقانه هایتان را عارفانه تر بخوانم .

 

کمی هم لبخند بزنید ،

 

یا شاید مایل تر شوید که با بی میلی نگاهتان نکنم !

 

ای محال

 

              ای محال ...




به خدایانتان قسم آنچه شما می پنداریدش عشق ، عبث ترین است ، و چه شوم است 

 

چهره ی کینه هاتان بر روی خاکی ترین کره ی آسمانی.

 

 

 

همه چیز از آنجایی شروع شد که تمام  شد.

 

 

مرا به کوچک ترین نام من صدا بزنید !!!

 

یاران من ، صدای مرا از خودم بگیرانید، به موج ها اعتماد نکنید ، به ساحل دل مبندید .

 

ارزش هایتان را مغتنم بشمارید ،

 

خوار شدن در آیین امپراتوری، مرگ است ، زنده بمانید و زندگی را دوست داشته باشید .

 

به دل هاتان سوگند، قدم گاه های امپراتوری  را،  از دُر و گوهر آراییدن  شور نیست ،

 

شعف نیست ، منش نیست ، کمال نیست ، ...نیست ، نیست ...،

 

لذت است ، هوس است ،ننگ است ،آغاز فصل سردایی است نا گریز، که ناگزیر

 

مجبور به تحمل آنچه لایقتان/ نیست ، خواهید شد  .

 

 

عبادت نیاکان من ، امپراتوران من ، نسل های قبل و بعد از من ، ستودن یاران و

 

همنوعانی از پوست و خون و قدری استخوان که تنها یادشان باز مانده و تندیسشان،

 

حک و مغلوب در دل هاشان  ،دل هامان ، دل هاتان بوده است .

 

تاج و تخت و ردای من ،تمایز نیست ، تضاد نیست ، حکم نیست ،

 

ما دل هامان حاکمان تن های استخوانی و ضعیف زمینی مان شده اند،  

 

عدالت ، را به خام ترین معانی تعبیر نکنید و سستی و بی عنصری را در تفسیر این واژه

 

نگنجانید، تبعیض قایل مشوید ،که ناقلان پیام تفاوت به هلاکت رسیدند،

 

من حق آن پری کوچک خندان  ترازو به دست عدالت نما را  پاسخ خواهم گفت

 

تا نظاره تان، جانم دهد  ، شورم دهد،کمالم دهد.

 

و در آخر شما را به خودتان می سپرم و بس...

 

                                                                  بدرودی

 

                                                                                    امپراتوری

 

 

 

 

 

 کلیک کنید:

 

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:0  توسط  امپراتوری 

رفت ، به همین سادگی رفت ...

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري



لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري



آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري



با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري



صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري



عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري



رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري



عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري



روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

 

 

 

رفت ...

            ..

                   .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:0  توسط  امپراتوری 

 

Free file hosting by Ripway.com
امرداد، نخستین تارنمای پارسیان و زرتشتیان در ایران