|
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت
|
خوشبختی از زبان چارلی :
خوشبختی ، فاصله ی این بد بختی تا بدبختی بعدیه ...
.......................................
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

جرالدین:دخترم اینجا شب است ، یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند و برادر و خواهرانت و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک و نیمه روشن ، به این اتاق پیش از مرگ برسانم ، من از تو بسی دورم ، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند . تصویر تو آنجا رو ی میز هم هست ، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی، آنجا در پاریس افسونگر بروی آن صحنه پر شکوه تئاتر شانزه لیزه هنرنمایی می کنی !
این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در آن ظلمت زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم ، شنیده ام نقش تو را در این نمایش پر شکوه، نقش (( شاهدخت ایرانی )) است که اسیر تاتار ها شده است .شاهزاده خانم باش و بمان ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند ، تو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .
من پدر تو هستم جرالدین !
من چارلی چاپلین هستم ، وقتی بچه بودی شب های دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم ، قصه ((زیبای خفته در جنگل)) قصه ((اژدهای پیر در صحرا )) خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش می زدم و می گفتم اش :...برو در رویای دختر خفته ام ، رویا می دیدم ، جرالدین ! رویا ، رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری می دیدم پری روی ، فرشته ای می دیدم بروی آسمان که می رقصید و می شنیدم ، تماشاگران را که می گفتند دختره را می بینی ؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته ؟ چارلی ؟!
آره من چارلی هستم !من دلقک پیری بیش نیستم !امروز نوبت توست ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی!این رقص ها بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد .
برو ! آنجا هم برو ! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آـن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد ، من یکی از اینان بودم .
جرالدین! در آن شب ها ، در آن شبیهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من بخواب می رفتی ، من باز بیدار می ماندم ، در چهره تو می نگریستم ، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم ، چارلی ؟ آیا این بچه گربه تو را نخواهد نخواهد شناخت ؟ تو مرا نمی شناس جرالدین !
در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محله های لندن آواز می خواندو می رقصید و صدقه جمع می کرد ، این داستان من است.
من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد بی خانمانی را کشیده ام ، و از این ها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام ، با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد .
داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم.
به دنبال نام تو نام من هست چاپلین!با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان می خندیدند خود گریستم .
جرالدین ! در دنیای که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست ، نیمه شب هنگاهی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آییآن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار ! به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند ، با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، و دست کم روزی یکبار با خود بگو ((من یکی از آنان هستم )) آره تو یکی از آن ها هستی دخترم نه کمتر و نه بیشتر !
هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند ، وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان ، من آنجا را خوب می شناسم ، از قرن ها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیبا تر از تو ! چالاک تر از تو ! و مغرور تر از تو !
آنجا از نور کور کننده شانزه لیزه خبری نیست ،نور افکن رقاصان کولی تنها نور ماه است ، نگاه کن ، خوب نگاه کن ، آیا بهتر از تو نمی رقصند ؟!
اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست .
امید من این است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم ، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر ، اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد ، جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام ، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند، شاید شبی درخشش گران بها ترین الماس این جهان تو را فریب دهد ، آن شب این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است ، شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود ، و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند ، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد.
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یک دل باش .به مادرت گفته ام در این باره برایت بنویسد ، او عشق را بهتر از من می شناسد ، او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است .
کار تو بس دشوار است ، این را می دانم به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت ، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد . برهنگی بیماری عصر ماست و من پیر مردم و شاید که حر های خنده آور می زنم.
اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری ،
بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد ، مال دوران پوشیدگی ، نترس این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد ، به هر حال امید وارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.
می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند .
با اندیشه های من جنگ کن دخترم ، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید ، با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم .
امشب شب نوئل است ، شب معجزه است و امید وارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکند ، چارلی را پدرت را فراموش نکنی ، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم ، تا آدم باشم تو نیز تلاش بکن حقیقتن آدم باشی .
رویت را می بوسم
سوییس 1963
نویسنده: دیوید رابینسون
مترجم: مهشید ظریف
ـــــــــــــــــــ