تبليغاتX
امــــپـــراتــور
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت

 

 

ردا  را به شانه می کشم، پریشانی ام را تا گلو سرفه می کنم، بلند بلند قدم بر می دارم و آهسته ، آهسته حرف می زنم ، هنوز سپیده خود نما نشده ، مشعل ها روشنی می کنند ، نگهبان ها چرت شب را دریده اند ، صدایشان را در گلو آزاد می کنند و به نشان احترام با زبانی قریب چیز هایی می گویند... سر تا زانو خم می شوند، سر سرا ها از عطری مست ، به عطسه ام انداخته .

خواب نشان ، گوشه ای نشسته ، ورد هایی هم می خواند ،چهره ی عجوز و پیرش ، رویی خوش ندارد در من .

تعبیرم کن ...حالا...!

 

آرزو ...دخترم ، چند روزی ست که بی تابی می کند ، از ابراز چیز هایی امتنا دارد ،

یادم هست آخرین باری که عاشق ام کرد...خاطره تنها  چهار سال داشت  ،آن وقت ها رویا  را نداشتم.

 

سرش را روی پایم می گذارد ، موهایش را باز کرده ، صدایش کمی هم می لرزد ، دستم را روی سرش می کشم و صدایم را بم می کنم ، بــــابــــا...

 

در آیین امپراتوری من ،سزای بیگانگانی  که به شاهزادگان  قصرم عشق بورزند ، مگر جز مرگ است ؟

چه دارم جز این سه فرشته که تمام مرا به تصاحب آورده اند .

 

جوانک را به سمتم هدایت می کنند ، صدای گریستن آرزو تابم را بریده ، خاطره، رویا،ساکت شده اند.

نگاهی عمیق  در چشمانش می کنم، اشک هایی موج می زنند ...

 

رویا تازه چهار دست و پا راه افتاده بود که ... لیلایم چند روزی در تب و کابوس جان داد و مرد .

کابوس در بیداری را همان مالیخولیای می گفتند ؟!

ردای سرخم را از شانه انداختم ،اشکم را تا گونه نشاندم...پنجره های قصرم تا چند روز پرده آویز عشقی بود که آفتاب ندید ...

 

بَبر یا...

 

گذشتگانم نگاشته بودند ...

سزای بیگانه ای که به دختر  امپراتوری عشق ورزیده بود ...

در حرم سرایی دو در ، پسِ یکی در، ببری درنده  و دیگری بانویی زیبنده،..

یا مرگ یا ...!

حسادت...عشق...ترحم...

 

آن اش به این در

 

چه بر من گذشت خدای من !

صد و دو روز خواب بوده ام ...خواب دیده ام ...

به تاراجش بردند ، ممالکش را به چـــارچـــوب کشیدند ، عشقش را به مسلخ نقد  بردند ، دلش را غارت کردند ، لیلا می بینی چه به روزگارم آمده؟

کجای گیسوان تو را شانه نکشیده ام که اینگونه سر بر  سرم می گذارند و سرم را درد می کنند...حالا...

 

هنوز یادم هست چندی در این بندر متروکم  شناور بودند و غرق شدند و جان باختنند .

 

هنوزیادت هست ؟

 

ماه کامل شده بود ...برج فلکی آسمان به گیجگاه کژدمی زد که از حلقه ی دستانی چون آتش می سوخت...معرکه ایست... جان دادنم را ببین!!!

آنان که رفتند جان بردند و آنان که ماندند جان دادند ...

 

قطار آماده ی حرکت است ...چشمانم را می بندم پشت می کنم ...می شمارم

...یک...دو ...سه...

                          س..س .. چ..چهار...ر...ر...

 

 

هنوز کسی اندازه ی لیلا دوستم دارد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:2  توسط  امپراتوری 

 

Free file hosting by Ripway.com
امرداد، نخستین تارنمای پارسیان و زرتشتیان در ایران